مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
97
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
آوردهام و با تو بسى كارهاى نيكخواهم كرد . در حال ، عفريت ، شمعى افروخته بياورد و با حسن گفت : اين شمع را بگير و به اين گرمابه رو و در ميان مردم بايست . چون ايشان از گرمابه بدر آيند ، تو نيز با ايشان هميرو تا بخانهء عيش برسى . آنگاه پيشدستى كرده ، به خانه اندر آى و بدست راست داماد بايست و از كسى باك مدار و اگر مشاطهگان و مغنّيان پيش آيند ، دستى بجيب برده ، بايشان زر همى افشان . حسن چون اين سخن از عفريت بشنيد ، شگفت بماند و با خود گفت : اين چه قضيه است ؟ آنگاه شمع گرفته ، بگرمابه اندر شد . ديد كه داماد را بيرون آورده ، بر اسبى نشاندند و روان شدند . حسن نيز با عارضى چون قمر و جامهاى وزارتش در بر با آن گروه هميرفت . هر وقت مشّاطهگان و مغنّيان پيش آمده شاباش ميخواستند ، زر بايشان برميافشاند . مردم از حسن و احسان وى در عجب بودند و بدينسان هميرفتند تا بخانهء عيش رسيدند . پردهداران و دربانان ، مردم بيگانه را از خانه بازداشتند و حسن بدر الدين را نيز به خانه راه ندادند . آنگاه مغنّيان گفتند : تا اين پسر به خانه نيايد ، ما نخواهيم آمد . ناچار او را نيز به خانه بردند و در پهلوى دامادش بداشتند . زنان بزرگان ، هريك شمعى در دست ، از چپ و راست صف كشيدند . چون زنان را چشم بحسن بدر الدين افتاد ، بر وى گرد آمدند و شمع پيش گرفته ، بر او مينگريستند . نظارگيان را عقل از سر و هوش از تن ، پريدن گرفت . نقابها از رخ بركشيدند و حيران بايستادند و همگى ميگفتند : خدايا اين عروس زيبا را نصيب اين پسر ماه منظر كن . پس از آن ، مغنّيان دفها بنواختند . مشاطهگان از حرام سراى بدر آمدند و دختر وزير نيز آراسته و پيراسته و عطر زده و زيور بسته در ميان ايشان بود . تا بايوان برشدند . احدب برخاست . دختر ازو روى بگردانيد و در پيش حسن ، پسر عم خويش بايستاد . زنان همه بخنديدند . حسن دست بجيب برده ، مشتى زر بدر آورد و بر مشّاطهگان بيفشاند و ايشان بآواز بلند گفتند : ما از خدا خواستهايم كه اين دختر از آن تو باشد . حسن بدر الدين تبسمى كرد . و احدب بسان بوزينه ايستاده بود . از قضا آنچه شمع روشن بدست احدب